دو شعر از علی اسدالهی | برای «روز کارگر»

۱ اِس. اُ .اِس. این است شکستن آوند در اندام چوبین ستون. تکرارِ “کمک” با حروفِ مقطع چینی. برخاستنِ هیولاییِ خاک در هنگامه‌ی ریزشِ سقف. ۱۳ سر، ۱۳ کلاه ایمنی بودند ۱۳ دهان ‍۱۳ رد سیاه به وقتِ پاک کردنِ عرق، بر پیشانی ۱۳ چشمِ از هم پاشیده‌ی بادامی. و نشانه‌ایست در آژیر آمبولانس برای آنان که خون از چرخش چراغی سرخ، بر صورتشان پاشید. اما عده‌ای نیز به خانه برگشتند و سیاهی از دست‌هاشان به ران‌های زنان‌شان سرایت کرد پس گفتیم برهنه شوید که تا صبح چیزی نمانده‌ است آیا حدیث فلاش دوربین‌ها به شما نرسیده‌ بود؟ آنگاه که در ازدحام میکروفون‌ها ایستاد و مراتب تأسف‌اش را اعلام کرد و از شما کسانی خندیدند و از شما دریا مکثی بود که چشم‌هاتان کرد ۱۳ چاله ۱۳ بدن بر تخته‌ی ادامه‌ مطلب …

آندونیس | شعری از: یاکووُس کامبانلیس | ترجمه: آرمین نیکنام

توضیح مترجم:  اردوگاه کار اجباری مائوتهائوزن در کنار یک معدن گرانیت قرار داشت. زندانیان اردوگاه هر روز به محل این معدن برده می‌شدند و با تحویل گرفتن تخته سنگ‌هایی به وزن پنجاه کیلو به سمت پلکانی موسوم به پلکان مرگ می‌رفتند که متشکل از ۱۸۶ پله‌ بود. هر روز، زندانیان اردوگاه، مانند سیزیف وادار می‌شدند که سنگ‌ها را از این پلکان بالا ببرند. سنگ‌ها عموما از روی دوش زندانیان به پایین پرت می‌شد و به زندانیانی که پایین‌تر بودند نیز آسیب می‌رساندند. پس از طی‌کردن این مسیر، سیزیوف‌های زندانی مسیری افقی از جنس سنگلاخ، به طول نیم مایل را طی می‌کردند تا به محل تحویل سنگ‌ها برسند. سنگ‌ها توسط لوکوموتیو‌ بارگیری می‌شدند و راه وین را در پیش می‌گرفتند. البته ریلی که لوکوموتیو روی آن، به سمت وین حرکت می‌کرد، ادامه‌ مطلب …

«کنگره حزبی سوسیال دموکراسی» | ترانه‌ای از کورت توخولسکی | ترجمه: مینا خانی

ترانه‌‌ از: کورت توخولسکی | اجرا: ارنست بوش | برگردان: مینا خانی     ما زمانی در ندامتگاه به صف نشسته بودیم ما قربانی می‌دادیم که احزاب‌مان را نجات دهیم پول؛ آزادی؛ موقعیت و راحتی ما خطری برای ماشینی شدن بودیم آتش بود که در قلب ما شعله می زد قدرتِ ما؛ عشقِ عظیم و جهانی ما بود امپراتورها، دولت‌ها و قضات از ما متنفر بودند تفکر؛ قدرتِ قدرت شدن دارد اراذل و اوباش این را خوب فهمیدند آه این کیش شخصیت‌ها و خود خواهی امروز دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست!   امروز ما در مه تنفرآمیزی از عشرت و خوشی غرق شدیم ما توی صورت «ببل»* قدیمی و قوی‌مان سرفه می‌کنیم ما جوانان انقلابی را مسخره می‌کنیم وقتی که در صدها پایگاه عده‌ای با دست‌مزد‌های روزشان و سرمقاله ادامه‌ مطلب …

عیاشان پاریسی | شعری از آرتور رمبو | ترجمه: آرمین نیکنام

عیاشان پاریسی | آرتور رمبو | ترجمه: آرمین نیکنام {برای کمون پاریس} آه! بزدلان! رسیده‌ایم! از ایستگاه بیرون شوید! خورشید، خشکیده از ریه‌های تب کرده‌اش، خیابان‌هایی که شبی از بربرها انباشته بودند، آنک شهر مقدس! که در باختر به جلوس در آمده است! به راه افتید! ما لهیب‌های آتش را پس خواهیم زد! آنگ لنگرگاه‌ها! آنک خیابان‌ها! آنک کاشانه‌های ایستاده برابر درخشنده آسمانِ لاجوردی آسمان، پریده‌رنگ با ستارگان سرخِ بمب‌ها قصرهای مرده را در انبارهای الوار نهان کنید! روز محتضر، روز وحشت‌زده، نگاه‌هایتان را باز می‌آراید! اینک آن لشگر سرخ به هم بافته و تافته! مجنون شوید! متحیر خواهید بود، دریده لگام! دسته‌ی روسپیان، برانگیخته، مرهم خوران نعره‌های روسپی‌خانه‌ها شما را می‌خوانند!‌ بال زنید بخورید! اینک شب عیشِ گرفتگی‌های دردناکِ کسانیست که به خیابان آمده‌اند!‌ آه ای نوشندگان مغموم! بنوشید! ادامه‌ مطلب …