ریشه‌های خشونت جنسی | نویسنده:‌ ساندرا بلادورث | مترجم: هومن کاسبی

web-roots

دریافت نسخه‌ی PDF

چیزی زننده در قلب این جامعه وجود دارد. جریانی دائمی از گزارش‌های تلخ، آزارهای [مستمر] جنسی را فهرست می‌کند. مساله فقط خشونت خانگی مردان نیست، همان خشونتی که بیشترِ توجه عمومی بر آن متمرکز شده‌‎ است؛ بلکه همچنین آزار کودکان توسط کشیش‌‎ها و معلمین در تمام نهادهای مذهبی؛ سوء‎استفاده از سالمندان، معلولین، بیماران روانی، و کودکان، که ظاهرا قرار است در مؤسسات [مختلف] از آن‎ها مراقبت شود؛ و نیز آزارهای جنسی در زندان‎‌ها و اردوگاه‌‎های بازداشت پناهجویان.
وبسایت same same از میزان بالایی از آزار شریک‌های جنسی در میان همجنسگرایان/ دوجنس‌گراها/ ترنس*ها1/ میان‌جنسی‌ها2 و دگر‌جنس‌گرایان گزارش می‎‌دهد.

با این حال، با وجود همه‌ی رسیدگی‌ها و «دغدغه‌‎های» ریاکارانه از طرف سیاست‌‎مداران و رئیس پلیس‌‎ها، جز عبارت‌هایی بی‌‎محتوا درباره‌ی «فرهنگ خشونت مردانه»، تلاش کمی برای توضیح این حقایق هولناک صورت گرفته ‎است. خشونت مردانه در جامعه‌ی ما رواج دارد، اما نمی‌تواند شیوع گسترده و متنوع سوء‎استفاده‌ی جنسی، از جمله توسط زنان را توضیح دهد: 41 درصد لزبین‎‌ها آزار از طرف شریک جنسی را تجربه می‌کنند.

همان‌‎طور که مارکس استدلال می‌‎کرد، اگر می‎‌خواهیم رفتار بشر را درک کنیم، می‌باید از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جامعه آغاز کنیم. ممکن است دیدن پیوندهای میان سازمان تولید و خشونت جنسی دشوار باشد، با این وجود، ما به شناسایی آن‎‌ها نیاز داریم.

استدلال مارکس این بود که در چارچوب نظام سرمایه‌‎داری، توانایی ما برای کار، به جای این‌که خلاقانه [صرف شود] و منبعی برای رضایت و ارتباط با دیگران باشد، خارج از کنترل ما [از ما] بیگانه شده است.

توده‌ی کارگران در مورد شرایط کارشان یا [درباره‌ی] این‌که آیا کارشان مفید است یا از آن لذت می‌‎برند، حرف کمی برای گفتن دارند یا [اصلا] هیچ حرفی ندارند. اگر قهوه سرو می‌‎کنید یا لباس یا بازی‎‌های ویدئویی می‌‎فروشید، نمی‎‌دانید که آن‌‎ها چگونه تولید شده‌اند، چه توسط کار برده‌گان3 تولید شده باشند و چه توسط کارگران کاملاً متشکل و دارای دستمزد بالا. ممکن است آن‌ها [تولیدکنندگان] در سوی دیگر دنیا یا در پایین جاده‌ای در مجاورت شما باشند، اما آن‎ها شما یا کسانی را که محصولات تولیدی آن‎ها را می‎‌خرند نمی‌شناسند.

این [مسأله] پیامدهای متعددی دارد. به نظر می‎‌رسد که گویی زندگی ما تحت کنترل نیروهای بیگانه و مهارناپذیر، همچون «اقتصاد» و «بازار» قرار دارد. دنیا به عنوان چیزی بیگانه و پاره پاره تجربه می‌‎شود، که به بیگانگی یک انسان از دیگری منجر می‎‌گردد.

سلطه‌‌ی بالفعل سرمایه بر زندگی ما، و آنچه که فیلسوف مارکسیست برتل اولمن به مثابه «تجزیه‌ و تلاشی طبیعتِ انسان به چندین تکه‌ی پست و نامربوط» بدان اشاره می‌‎کند، در استثمارشدگان احساس ناتوانی پدید می‌‎آورد. این امر یک حجاب رازوارگی بر ساختارهای سیستم [مسلط] می‌‎افکند.

اگر نمی‌توانید ببینید که جامعه چگونه کار می‎‌کند، رد کردن ایده‌های «عقل سلیم» دشوار می‌‎شود؛ [همان] ایده‌هایی که به نظر می‌‎رسد تجربه‎ را بازتاب می‌دهند، اما در واقع برای توجیه آن ترویج می‎‌شوند. ایده‌هایی از این دست: به رؤسا نیاز داریم که جامعه را سازمان بدهند؛ همه‌ی ما افرادی هستیم که [هر کدام] نسبت به آنچه از زندگی‌‌مان‌ می‌سازیم مسئولیم؛ زنان برای اداره‌ی امور دولتی مناسب نیستند؛ تنها رابطه‌ی جنسیِ «طبیعی»، دگرجنس‌گرایی است و غیره.

تحت سیادت سرمایه‌‎داری، بازار مسلط است و تولید [تنها] برای سود است. همه چیز را می‌توان به فروش گذاشت، از جمله رابطه‌ی جنسی. بنابراین بدن‎‌های‌مان شیء‎واره می‌شوند، برای فروش کالاها مورد استفاده قرار می‌‎گیرند، در پورنوگرافی تحقیر می‌‎گردند. تمایل جنسی ما [از ما] بیگانه شده است و در [صنعت] پورن و در بخش زیادی از فرهنگ عامه به تصویر کشیده می‌شود، درحالی‌که از تعامل انسانی جدا می‌گردد.

اغلبْ شکاف عظیمی میان تصویر روی جعبه‌ی شکلات از زوج عاشق و خوشحال، و اضطراب‌ها و فشارهای کار و مبارزه برای تنظیم مخارج زندگی وجود دارد. یک هستی از پیش بیگانه شده، که توسط سلطه‌ی دگرجنس‌گرایی و تک‌همسری احاطه شده است، می‎‌تواند از [فشار] تنش‌ها و تلخی‌ها درهم بشکند.

و بدین ترتیب، برخی مردان که چنان اجتماعی شده‌اند تا فرض کنند حق سلطه بر دیگران را دارند، با آگاهی از اینکه یک زن حقوق و گزینه‌‎های کمتری دارد، خشم و سرخوردگی‌‎شان را بر سر شریک‌ مؤنث خود خالی می‎‌کنند. لیکن، عوامل زیادی همچون وحشت از تنهایی، ترس از لو رفتن نزد یک رئیس، فقدان استقلال اقتصادی یا خدمات حمایتی، می‎‌تواند هر زوجی–چه مرد، چه زن، و دگرجنس‌گرا یا کوییر – را برای ترک یک رابطه بی‎‌میل و بنابراین دربرابر تهدید و اجبار و سوء‌استفاده آسیب‌‎پذیر سازد.
 

خشونت جنسی نهادین [سازمانی]

نهادهای سلسله‌مراتبی سرمایه‌‎داری بر عقلانی‌‎سازی‌‎هایی تکیه دارند که تمام روابط انسانی را بی‌مایه می‌‎سازد و همدلی انسانی را می‎‌میراند و در نتیجه، از مردم انسان‎‌زدایی می‌‎کند. به عنوان مثال، حتی «کمیسیون سلطنتی درمورد سوءاستفاده‌ی جنسی از کودکان» هرگونه هویتی را از کسانی که زخم‎‌های خود را بازگو می‌‎کنند می‌‎زداید و آن‌ها را با عاملان و کسانی که جنایات‌شان را پنهان کرده‌اند، با اشاره‌ به «سهام‎دار» بودن همه‌ی آن‌ها، هم‌تراز می‌سازد. کلیسای کاتولیک، که خود را به عنوان نهادی که دغدغه‌اش رفاه معنوی و دنیوی پیروانش است معرفی می‌کند، نمی‌تواند به شیوه‌ای انسانی و همدلانه به مردمی که آشکارا توسط کشیش‌های کودک‌آزار (پدوفیل) دچار آسیب‌های روانی شده‌‌اند پاسخ بدهد.

ستم‌دیدگان، به‌خصوص کسانی که تحت اقتدار نهادهای موجود قرار دارند، بیشتر آسیب‌پذیر هستند. کودکان، که به عنوان دارایی والدین‌شان نگریسته می‎‌شوند، هیچ حقوقی ندارند. اگر دولت خانواده‌ی کودکان معینی را «نا-امن» (فاقد صلاحیت) اعلام کند، آن‌ها را می‌توان با رضایت‌شان یا بدون آن از خانواده‌هایشان دور کرد، و به ورطه‌ی شرایط سوءاستفاده‌ی نظام‌مند افکند. بومی بودن حتی جدا کردن و جابجایی [کودکان] را محتمل‌تر می‎‌سازد.

سالمندان، معلولین و بیماران نه بر طبق حقوق‌شان، بلکه توسط احتیاجات جسمانی‌ تعریف می‌شوند. بسیاری از آنان تحت کنترل کسانی قرار می‌گیرند که موظف‌اند آن‌ها را تادیب کنند و در نظام‌های «نظم» بوروکراتیک بر آن‌ها مسلط شوند.

مسئولین همچون نگهبانان زندان، معلمین مدرسه، مراقبت‌کنندگان و غیره خودشان بیگانه شده‌اند، (آنها) اغلب به‌ شکل زیان‌آوری آموزش دیده‌اند، دستمزد پایین می‌گیرند، و کار بیش از حد انجام می‌دهند. تا جایی که آن‎ها یک سبک زندگی سخت و منضبط را تجسم می‌‎بخشند، ممکن است خودشان هم بدبخت و ناراضی باشند.

اما چون نقش‌شان به آن‌ها می‌‎آموزد که با مردم مانند اشیا رفتار کنند، برای آن‌ها خیلی تفاوتی ندارد تا با اشخاص در حوزه‌ی مسئولیت خود به مثابه ابژه‌ی انگیزه‌‎های خود رفتار کنند – سرخوردگی، خشم یا نیاز جنسی. میان بی‌‎اعتنایی به نیازهای شخص تحت اقتدار آن‌ها، قهر فیزیکی یا روانی، و آزار یک تفاوت مبهم و نامعلوم می‌‎تواند وجود داشته باشد.

هنگامی که آنان نقشی ستم‌گرانه در یک سلسله مراتب ایفا می‌‎کنند، اعمال آن‌‎ها نه به عنوان کنشی ضدانسانی، بلکه فقط همچون [رویّه‌ای] «ضروری» تلقی می‎‌شود. نقش آن‌ها حفظ «نظم» است، حال به هر طریقی که ممکن باشد. جامعه [طبعا] به طور آشکار از رفتار ناسزاوار و توهین‌آمیز حمایت نمی‌‎کند، بلکه هاله‌‎ای از رازداری و پنهان‌کاری پدید می‌آورد که حریم خصوصی جنسی‎‌ترین فعالیت‌ها را بازتاب می‌دهد و بدین ترتیب اِعمال قدرت را اروتیزه می‌‎سازد. این امر تا حدودی توضیح می‌‎دهد که چرا آزارها تا این حد جنسی هستند.

از سوی دیگر، تجاوز جنسی آشکارا به‎‌عنوان چیزی صدمه‌زننده‌تر از خشونت فیزیکی (ضرب و شتم) یا اشکال دیگرِ کنترل تجربه می‌‎شود. در داستان‌‎های عذاب و خودکشی، که مختل کننده زندگی‌های کسانی است که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته‌اند، یا زنانی که از سوی شرکای زندگی مذکر خود مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌اند، رنج و درد [عظیمی] قابل لمس است.

ترس از تجاوز استعاره‌ای است که تجربه‌ی مردان در زندان را در خود خلاصه می‌‎کند، که همچون بدترین اتفاق ممکن برای یک مرد دیده می‎‌شود. همجنس‌گرا‌-هراسی (هوموفوبیا) به این ترس دامن می‎‌زند، اما همچنین تحقیر تنزل یافتن به مقام یک زن با این تصورات رابطه‌ی نزدیکی دارد. بنابراین، آزار جنسی یا حتی تهدید به آن در موقعیت‌های نهادین و سازمانی، می‌‎تواند بیش از دیگر اشکال انضباط یا مجازات اراده‌ی قربانی برای مقاومت را به طور کلی نابود سازد. این دینامیزم مشابه دینامیزم معینی در روابط شخصی است، جایی که تلاش‌ها برای تسلط بر شریک زندگی یا بازداشتن وی از متارکه می‌تواند به رفتار خشونت‌آمیز فزاینده‌ای بیانجامد.

به علاوه، دولت استفاده از خشونت جنسی را به عنوان یک راه قابل قبول برای به اجرا درآوردن نظم و کنترل ترویج می‎‌کند و بدان مشروعیت می‌‎بخشد. در تمام سطوح این طور فهمیده می‌‎شود که خشونت جنسی نباید واقعا رخ بدهد، اما اعتراف به وقوع آن نقاب نظم و آبرومندی را از هم خواهد درید. بنابراین، خشونت جنسیْ تحمل شده و [حتی] فعالانه لاپوشانی می‌‎شود؛ افشاگران به جای هتاکان و متجاوزان قربانی می‎‌شوند، که این امر خود موجب مصونیت از افشاگری می‌گردد.

حکومت‎‌ها و نیروهای پلیس در سراسر جهان، طی قرن‌‎ها، برای کلیساها و دیگر نهادها سپر محافظ بوده‌‎اند، در حالی که کلیساها و برخی نهادهای دیگر به هتاکان جنسی پناه ‎داده‌‎اند و حتی آن را ترویج نموده‌‎اند.

دولت‎‌ها در سراسر جهان با تقویت چنین نشانه‌‎هایی، از تجاوز به زنان و مردان به عنوان سلاح جنگی استفاده می‌‎کنند. این حربه به طور وسیعی در نظام‎‌های شکنجه استفاده می‌‎شود. در زندان بدنام ابوغریب4 در عراق، سربازان ایالات متحده، که حدود نیمی از آن‎‌ها زن و تحت فرمان ژنرال جانیس کارپینسکی5 بودند، در فعالیت‎‌هایی شرکت کردند که شامل تجاوز و نیز دیگر روش‌های تحقیر جنسی می‌شد، [روش‌هایی] که به منظور تضعیف روحیه‌ی زنان و مردان طراحی می‌شدند.

 

راه حل چیست؟

راه حل قطعا زندان‌‎های بیشتر، یا احکام طولانی‌‎تر و اجباری، یعنی همان راهکارهای مورد پسند حکومت‎‌ها و پلیس نیست. هیچ‌‎یک از این‌‎ها بازدارنده نیستند؛ این‌ها ساختارهایی را تقویت می‌‎کنند که خشونت جنسی را عادی می‌سازند و افرادِی خشن‎‌تر و [از-خود-]بیگانه‌‎تر از همیشه‌ را تحویل جامعه می‎‌دهند.

با توجه به محدودیت‌‎های ساختاری برای انتخاب فردی و دینامیزم بوروکراسی‌‎ها در جهت انسان‎‌زدایی، مایه‌ی خوش‌‎بینی است که همه‌ی کسانی که در راستای وظایف [شغلی] خود می‌کوشند نظم و انضباط موجود را حفظ نماید، کارشان [لزوما] به آزار افراد تحت «مراقبت» یا اقتدارشان ختم نمی‌‎شود؛‌ [چرا که] آن‎ها صرفا مخلوقاتِ ماشینی و مکانیکیِ سلسله‌مراتب نیستند. [بلکه] بسیاری‌‌ از آنان در نهادهایی که مشغول به کار هستند شکلی از احساس مسئولیت را برای محافظت از مردم بروز می‌دهند.

این [واقعیت] به یک راه خروج از این منجلاب اشاره دارد. سازمان‎‌های اتحادیه‌‎ای و مبارزه‌ی جمعی می‎‌توانند ایده‎‌های همبستگی و آگاهی طبقاتی را ترویج کنند. چنین رویه‌ای می‎‌تواند واکنش‎‌های انسانی و احترام‌آمیز را از سوی صاحبان اقتدار یا کسانی که در روابطی نابرابر [برفراز دیگران جای دارند] را به حداکثر برساند. با این حال، به منظور تماما ریشه‌‎کن ساختن خشونت جنسی، باید ساختارهایی را نابود کنیم که این خشونت چنین ژرف در آن‎ها ریشه دوانیده است.

* * *

 

منبع: متن فوق ترجمه‌ای است از:

The roots of sexual violence

by Sandra Bloodworth | RedFlag, August 2015

 

متن دریافتی


پانوشت‌ها:

1 . هنگامی که روی کلمه‌ی ترنس ستاره آورده می‌شود به این مفهوم است که شامل افراد/گروه‌های تراجنسی و تراجنسیتی می‌شود.

2. LGBTI

3. slave labor

4. Abu Ghraib prison

5. general Janis Karpinski

دیدگاه شما چیست؟