گفتگویی با هربرت مارکوزه درباره‌ی سوسیالیسم و جنبش دانشجویی | مصاحبه‌گر: پیِر ویانسون پونته | ترجمه: احسان پورخیری

herbert-marcuse

دریافت نسخه‌ی PDF

مصاحبه‌گر: پیِر ویانسون پونته

منبع: لوموند، ژوئن 1969

ترجمه به فارسی از متن انگلیسی: احسان پورخیری

یادداشت مترجم: ترجمه‌ی گفته‌های هربرت مارکوزه، این اندیشمند انقلابی، پس از 45 سال به بهانه‌ای نیاز دارد. آنچه که در این مصاحبه‌ی کوتاه بیش از هر چیز دیگر جالب می‌نماید، لحن سخن گفتن مارکوزه است؛ ترکیبی از ناامیدی و شور، تحلیل و نفرت از وضع موجود، اندیشیدن به و آرزو کردنِ جهانی «دیگر». لحن، و سبک نوشتاری مارکوزه (همچون برخی از دیگر چهره‌های مکتب فرانکفورت) به ما می­‌آموزد که حتی شیوه­‌ی نوشتن و سخن گفتن‌مان بیرون از سلطه‌­ی نظم موجود نیست و برای بیرون ماندن از این دایره باید به «سیاست نوشتار» و «سیاست گفتار» روی آوریم. مارکوزه در این مصاحبه، که ظاهراً تنها به اندک‌­زمانی پس از «شکست» جنبش دانشجویی دهه‌ی شصت برمی­‌گردد، از سازمان­‌دهی سخن می­‌گوید و «نیروی فروپاشاندن»؛ این یعنی آن­که برای انقلاب کردن تنها باید انقلاب کرد؛ همین و بس!

از دوست خوبم، «هیمن برین»، که ترجمه را از نظر گذراند و نکاتی را یادآور شد سپاسگزارم.

* * *

پرسش: شما را در کنار مارکس و مائو قرار داده­‌اند. وقتی مردم از «سه میم» [مارکس، مائو و مارکوزه] صحبت می‌کنند، واکنش شما چیست؟

مارکوزه: نمی­‌فهمم. مارکس؟ آثار او را عمیقاً مطالعه کرده‌­ام. اما مائو؟ بی‌گمان امروزه هر مارکسیستی که کمونیست کاملاً مطیعی[1] نباشد، مائویست است. من همیشه گمان می­‌کرده­‌ام که بدیلی [آلترناتیوی] وجود دارد، و در کتاب­‌هایم به ایدئولوژی مارکسیستیِ قدیم وفادار نمانده‌­ام. در نظر من جوامع سوسیالیستی­‌ای ­که امروزه برپا شده­‌اند، با سایر جوامع سرمایه­‌داری، آن «کیفیت متفاوت»ی که من بدان قائل هستم را ندارند. آن­ها وجود نوعی از سلطه را به جای نوع دیگر مُجاز می­‌شمرند؛ همین. [اما] سوسیالیسم راستین چیز دیگری است. من اعتقاد دارم که بعد از این می­‌توان بدون طی کردن دور­ه­‌ای استالینیستی، جامعه­‌ای واقعاً سوسیالیستی بنا کرد. جامعه­‌ی سوسیالیستی باید بر پایه‌ی هم­بستگیِ راستین بنا شود، بر پایه‌ی تعاون: به نظرم می­‌رسد که انقلاب کوبا به آن سو حرکت می­‌کند. مانند «چه» [چه­‌گوارا] که نماد آن بود، بسیار متمایز از بوروکرات­‌های استالینیست و بسیار شبیه به انسان سوسیالیست.

پرسش: آیا شما تنها می­‌کوشید جهانی را که در آن زندگی می­‌کنیم تبیین کنید، یا در پی تغییر آن هستید؟

مارکوزه: این پرسش بزرگی است. هر تبیین واقعی باید به جستجویی برای دگرگونی منتهی شود، و آشکارا رابطه‌ای درونی وجود دارد میان تبیین و دگرگونی. درباره­‌ی خودِ من، درست است که اکنون مدت زیادی است که دیگر یک فعال مبارز نیستم. من می­‌نویسم، تدریس می­‌کنم، سخنرانی می­‌کنم، با دانشجویان صحبت می­‌کنم. این­‌ها فعالیت­‌های معمول یک روشنفکر در ایالات متحد است؛ چرا که در این کشور وضعیت به هیچ روی انقلابی نیست، حتی پیشا-انقلابی هم نیست. بدین ترتیب، وظیفه­‌ی یک روشنفکر پیش از هر چیز رسالتی برای تحصیلِ رادیکال [یا بنیادستیز] است. ما در آمریکا، در حال ورود به یک «دوره­‌ی روشنگریِ[2]» جدید هستیم.

پرسش: و در اروپا؟

مارکوزه: وضعیت در اروپا متفاوت است، چرا که هنوز در آن­جا سیاست­‌ها عمدتاً توسط طبقه­‌ی کارگر تعیین می­‌شود. همچنین، تفاوت­‌های زیادی میان کشورها وجود دارد: آلمان غربی به «الگوی» آمریکایی بسیار نزدیک است، ایتالیا نسبتاً نزدیک است. فرانسه فاصله­‌ی بسیاری دارد. من رودی دوچکه و رفقایش را خوب می­‌شناسم، همچنین بچه­‌های «اس. دی. اس.[3]»، تشکیلات دانشجویی چپ­گرا را. او [دوچکه] بسیار بامحبت و حساس است و اصلاً هوچی­‌گر نیست. او کسی است که کارهای بسیاری انجام داده و بسیار هم اندیشیده. پیوند میان نظریه و کنش برای او و رفقایش به­ طرز استواری برقرار شده. گفته می­‌شود که آنان ماه­‌ها زمان صرف ایجاد این پیوند کرده‌­اند؛ این درست نیست: آن­ها هشت سال وقت گذاشتند. آیا دانشجویان عصبانی شما در فرانسه نیز [چنین] کاری کردند؟ آیا آنان نیز پایه­‌های استوار ایدئولوژیک بنا کردند؟ من احساس نمی­‌کنم چنین کرده باشند.

پرسش: گاهی احساس نمی­‌کنید در مخمصه­‌ای گرفتار شده‌­اید که توسط کسانی ایجاد شده که آموزه­‌های شما را فریاد می­‌زنند؟

مارکوزه: شاید. اگر آنان تند و عصبی هستند به این دلیل است که کارد به استخوان‌شان رسیده. و نااُمیدی کنش­‌های سیاسیِ موثری برمی‌انگیزد. ساکنان حلبی­‌آبادهای سیاهان در ایالات متحد را در نظر بگیرید؛ آن­ها مناطق خودشان را به آتش می­‌کشند، خانه­‌های خودشان را می­‌سوزانند. این یک کنش انقلابی نیست، بلکه کنشی است از سر ناامیدی، و البته یک کنش سیاسی. از این گذشته، نارضایتی در آمریکا محدود به دانشجویان نیست. دانشجویان علیه یک جامعه­‌ی فقیر و سازمان­‌نیافته نمی­‌شورند، بلکه آنان علیه جامعه­‌ای کاملاً ثروتمند شورش کرده‌­اند که خوش­‌گذرانی و اِسرافش بسیار خوب سازمان­دهی شده، در حالی که ۲۵ درصدِ جمعیت آن جامعه در فقر و فلاکت در حلبی­‌آبادها روزگار می­‌گذرانند. شورش آنان نه خطاب به فلاکتی که این جامعه به بار آورده، بلکه علیه مزایای آن است. این پدیده­‌ای است جدید که منحصر است به آنچه که «جامعه­‌ی ثروتمند» خوانده می­‌شود. این فرایند در آلمان نیز به همین صورت است. در فرانسه گمان نمی‌کنم بدین صورت باشد، زیرا جامعه­‌ی فرانسه هنوز یک جامعه­‌ی مرفّه نیست.

پرسش: نظر شما درباره‌­ی آنچه که در قیاس با «جنبش سیاهان[4]»، «جنبش دانشجویان[5]» خوانده می­‌شود چیست؟

مارکوزه: این شعار به نظر من خطرناک می­‌آید. همواره و در همه‌جا بخش اعظم دانشجویانْ محافظه‌کار و حتی واپس‌گرا هستند. از این رو، «جنبش دانشجویی» اگر دموکراتیک باشد، باید محافظه‌­کار و حتی واپس‌­گرا باشد. «جنبش دانشجویی» بدین معناست که چپ نه با مدیریت دانشگاه، بلکه با خود دانشجویان مخالفت می­‌کند. در غیر این‌صورت برایش ضروری است که فرایند دموکراتیک را دور بزند. در این­جا تناقضی بنیادین وجود دارد.

پرسش: به نظر شما دلیل اصلی چنین تظاهرات­‌های دانشجویی خشونت­‌بار در برخی کشورها چیست؟

مارکوزه: درباره‌ی دانشجویان آمریکایی و آلمان غربی، که من بیشتر می­‌شناسم‌شان، این یک نیاز صرفاً عقلانی نیست، بلکه «غریزی» است. آنان شرایط وجودیِ کاملاً متفاوتی را می­‌خواهند. آن­ها نوعی از زندگی را که صرفاً نبرد برای وجود داشتن [بقا] است را نمی‌خواهند، آن­ها از وارد شدن به چیزی که انگلیسی­‌ها «نظام موجود» می­‌خوانندش، سر باز می­‌زنند، زیرا گمان می­‌کنند که آن [نظام] دیگر ضروری نیست. آن­ها احساس می‌کنند تمام زندگی­‌شان زیر سیطره­‌ی خواست­ه‌های جامعه‌­ی صنعتی است و منحصراً در جهت به سود منافع تجارت­‌های بزرگ نظامی و سیاست‌مداران. هیپی­‌ها را در نظر بگیرید؛ شورش آنان علیه اخلاق پیوریتن [زاهدانه] است، علیه جامعه‌ی آمریکا که در آن افراد در روز ده‌ بار دوش می­‌گیرند، و در همان حال،  ساده و سرراست صرفاً و به­ سادگی در ویتنام می­‌سوزانند و می­‌کشند. بدین­ ترتیب آنان به ­طور اندیشیده و هدفمند و اصولی با گذاشتن موهای بلند و ریش، امتناع از استحمام و امتناع از رفتن به جنگ، علیه این ریاکاری اعتراض می­‌کنند. تناقضات در چشم آنان کورکننده است. اما در رابطه با دانشجویان، این تنها درباره­‌ی اقلیت بسیار کوچکی از آن‌ها صادق است. دانشجویان می­‌دانند که جامعهْ تقابل را در خود مستحیل کرده و امر غیرعقلانی را عقلانی جا می­‌زند. آنان به­‌ نحو کمابیش آشکاری دریافته­‌اند که انسانِ «تک ساحتی» قدرت نفی کردن، و امکان نه گفتن‌اش را از دست داده است. بنابراین، از هضم شدن خودشان در این جامعه امتناع می­‌کنند.

پرسش: اگر دانشجویان نزد شما بیایند و بپرسند آیا تظاهرات‌شان کار درستی است و می‌تواند به تغییر جامعه کمکی کند، شما چه پاسخی می‌دهید؟

مارکوزه: نخست، به آنان می‌گویم نباید انتظار چیزی را داشته باشید مگر تظاهرات‌های بزرگی همچون آن چیزی که کمابیش در همه جا رخ داد؛ حتی در فرانسه، در وضعیتی که حتی پیشا-انقلابی یا ضدّ انقلابی هم نبود. هرچند من ناامید نیستم. در ایالات متحد، افزایش مخالفت با جنگ ویتنام تاکنون در ایجاد تغییرات در سیاست آمریکا دست‌کم تا حدودی موفق بوده است. نباید خیال باطل داشت؛ اما ناامید هم نباید بود. بی‌فایده است در چنین مواجهه‌ای انتظار داشته باشیم که توده‌ها به جنبش بپیوندند و در این فرآیند مشارکت کنند. به گمان من، چیزی از این نوع را می‌توان در شورش‌های کنونی دانشجویان مشاهده کرد. به هر حال، این­‌ها شورش‌هایی کاملاً خودجوش هستند. در ایالات متحده هیچ هماهنگی یا سازمانی در مقیاس ملی وجود ندارد؛ [هیچ سازمانی] حتی در مقیاسی به وسعت یک ملت هم وجود ندارد، و با یک سازمان‌دهی بین‌المللی فاصله‌ی زیادی داریم. بی‌گمان، این نوع شورش به خلقِ یک نیروی انقلابی ختم نمی‌شود. اما با جنبش‌های «جهان سوم» و فعالیت در حلبی‌آبادها همگرا می‌شود. این نیروی قدرتمندی برای فروپاشاندن است.

 

پانویس‌ها:

[1] communist of strict obedience

[2] period of illumination

[3] Sozialistische Deutsche Studentenbund (SDS)

[4] Black Power

[5] Student Power

دیدگاه شما چیست؟