داستان یک فمنیست ضد-امپریالیست | رزالین فراد باخاندال | ترجمه‌ی معصومه فراهانی

salper-cove

دریافت نسخه‌ی PDF

درباره‌ی کتاب روبرتا سالپر، به‌نام «خرابکار خانگی: دید فمنیستی در مورد چپ2»، 1976-1960 (توسکان: نشریه‌ی ادبی آنافرا، 2014)، 236 صفحه.

از آن‎جا که موج دوم فمینیسم بزرگ‎ترین جنبش اجتماعی در تاریخ ایالات متحد است، شگفت‌‎انگیز است که تعداد زندگی‌نامه‌‌هایی که توسط فعالان اواخر دهه‌ی 1960 و اوایل دهه‌ی 70 نوشته شده است، کم‎تر از دو جین است. در این بین، «خرابکار خانگی» اثر روبرتا سالپر نمونه‌ای مسرت‌بخش است، به‌خصوص بدین‌خاطر که به‌خوبی، اغلب با طنرپردازی، نوشته شده است، و وعده‎‌ی یک تحلیل فمینیستی ضد-امپریالیستی را می‎‌دهد. در سال 1972 سالپر «آزادی زن، تاریخ و سیاست جاری»3 را ویراستاری کرد. مجموعه­‎‌ی او برای اولین‌بار هم نوشته‌های مردان رادیکال همچون مقاله‌ی هال دریپر4 «مارکس و انگلس در باب آزادی زنان» و هم نوشته‌های زنان رادیکال همچون «آنارشیسم» و مقالات دیگر از اما گلدمن را شامل می‎‌شد.

«خرابکار خانگی» مشاهده‌ای فمینیستی در مورد طیفی از سازمان‎‌های چپ‌گرا از سال1960 تا 1976 است: جنبش دانشجویی در اسپانیا، جنبش چپ نو در ایالات متحد، حزب سوسیالیستی پورتو ریکوییِ مارکسیست-لنینیست در ایالات متحد و پورتو ریکو، و یک گروه از متفکران رده‌بالای لیبرال در واشنگتن دی.سی.، واحد آمریکای لاتین انجمن مطالعات سیاست (IPS)، که او به‌عنوان کارآموزی پس از فارغ‌التحصیلی در آن‌جا کار می‌‎کرد. فصول اولیه‌ی این ثر اساسی‎‌تر هستند و تصویری کامل‌تر از کار و افکار او می‎‌دهند، و این‌که چگونه آگاهی فمینیستی و مارکسیستی‌‎اش پرورش یافت.

سالپر در دهه‌ی 1950 در اجتماع سفید طبقه‌‌متوسطی در حومه‌ی کالدول، در نیوجرسی، بزرگ شد؛ جایی‌که به‌لحاظ مسافتی تنها 15 مایل، اما به‌لحاظ جمعیت و ارزش‌‎های قومیْ مایل‌‎ها با شهر نیویورک فاصله‌ دارد. او یکی از معدود دانشجویان یهودی، و اغلب تنها دانشجوی یهودی بود، اگرچه ”یهودی‌ای با موهای قرمز، چشمان آبی، کک‌ومک، و بینی کوچک؛ که با این وجود هر روز صبح او را یک «دختر یهودی کثیف» می‎‌خواندند“. هنگامی‌که مادر یکی از دوستان تشویق‌کننده‌اش5 در دبیرستان اظهار کرد که ”هیتلر باید همه‌ی یهودیان را می‌کشت“، یک تشویق‌کننده‌ی دیگر از فاصله‌ای دور با صدایی گوش‌‎رس اظهارنظر کرد که منظور مادر دوست‌ش او نیست، و موضوع کنار گذاشته شد. اسکس6، شهری در جوار شمالی کالدول، یک شهر ممنوعه بود: حضور هیچ یهودی‌ای در این شهر مجاز نبود.

بحث‌ وی در مورد این یهودی‌-ستیزی گیراست. او این خارهای ماندگار را با هیچ‌کس به اشتراک نگذاشت. وی ادعا می‎‌کند که انزوا از خانواده و دوستان او را قوی‎‌تر و منحصربه‌فردتر ساخت، اما باعث شد به کسی اعتماد نداشته باشد، و به او کمک کرد بُرندگیِ انتقادی‌ای را بپروراند که در دانشگا‌ه‌‎ها و محافل سوسیالیستی به‌خوبی به کارش می‎‌آمد. همان‎‌طور که خود سالپر مطرح می‌گوید ”من حساسیت تیزگشته و هوشیاری یک بیگانه را پرورش دادم، اما بیگانه‌ای غیر-ارادی بودم“. او این حس تفاوت را اعتبار می‌بخشد، حسی که در نهایت او را به بدل‌شدن به یک غیر-کانفورمیست7 و رادیکالی جویای عدالت اجتماعی سوق داد. حتی با این‌که او به سازمان‎‌هایی تعلق داشت، حس می‎‌کنیم که او این موقعیت تنهابودن را در سراسر زندگی‎‌اش حفظ کرده است.

او می‌‎نویسد که بیشتر با پدرش همسان بود، و او را اولین الهام‌بخش فکری خودش می‌نامد. مادرش نمایند‌ه‌ی تمام آن چیزهایی بود که او نمی‎‌خواست باشد: یک زن اسیر در «راز و رمز زنانه». پدرش او را با شهر نیویورک و اُپرای متروپولیتن8 آشنا کرد و از او یک شیفته‌ی اُپرا ساخت. وی می‌نویسد که وقتی پدرش به‌طور ناگهانی فوت کرد، او فهمید که فقط درصورتی می‎‌توانست خودش را از نظر عاطفی سرپا نگاه دارد که نیازهای خانواده‌اش را نادیده بگیرد. او ”یاد گرفت که اگر شما خواهانِ چیزی هستید، بایستی خودتان برای آن مبارزه کنید و روی هیچ‌کس دیگری حساب نکنید“. او بعدها پی برد که این درک به‌عنوان «فردگرایی شدید آمریکایی» شناخته می‎‌شد.

سالپر کتابش «آزادی زن» را به دو خواهرش، مارتا و گی9 تقدیم کرد. با این حال, مارتا در این شرح حال10 تنها زمانی ظاهر می‎‌شود که دخترش را از بیمارستان به خانه می‌‎آورد؛ وگرنه هیچ ذکری از خواهر و برادرش وجود ندارد. جولیت میچل11، فمینیست انگلیسی، در کتابش با عنوان «خواهر و برادر»12، فروید را برای بینش خانوادگی سلسله‌مراتبی‌‎اش که فقط بر پدر و مادر تاکید می‎‌کرد نقد نمود. میچل درمی‎‌یابد که رابطه‌ی افقی با خواهر و برادر حتی چندین‌بار قابل‌توجه‌‎تر است. شاید بحث از روابط افقیْ کتاب سالپر را بهبود می‎‌بخشید.

علاوه‌براین، هیچ‌ عاشق یا دوست نزدیکی به‌طور عمیق مورد بحث قرار نگرفته است. دوستان و همکاران وجود دارند، اما در رابطه با کار اوست که آن‎ها [در این اثر] می‎‌آیند و می‎‌روند. مخاطب ممکن است در مورد پدر دخترش در شگفت مانَد؛ آیا او هرگز دخترش را دید، آیا در نگهداری از او کمک می‎‌کرد؟

زندگی‌نامه‌ی سالپر معلمان مهمی را در خود می‎‌گنجاند. او معلم اسپانیایی تاثیرگذاری در دبیرستان داشت که مرد اسپانیاییِ پیش‎رویی را همراه خود ‎‌آورد که برای کلاس گیتار می‎‌نواخت. این مرد لاتین، تیره‌پوست و احساسی، در تقابل با بلوندهایی که وی (سالپر) با آن‎ها بزرگ شده بود، بدل به رویای رمانتیک او شد. تنها استاد مؤنث‌اش در دانشگاه بوستون به او پیشنهاد کرد که یک دکترا در دانشگاه هاردوارد بگیرد. او به این دانشگاه رفت، سخت مطالعه کرد، و تمام نمره‌های «الف» را به دست آورد، اما وی به‌تدریج احساس بی‌ارتباطی و نارضایتی کرد. استادی به او پیشنهاد کرد که به اسپانیا برود و کمی درس بدهد. او پی برد که یهودی‌بودن در آن‌جا از امتیاز بیشتری برخوردار است تا یک آمریکاییِ پروتستانِ انگلوساکسون سفید بودن، و این‌که مردان اسپانیایی، مخصوصاً روشنفکران برازنده، برخلاف مردان ایالات متحد او را بسیار جذاب می‌‎یافتند. او با گابریل از اقشار بالای طبقه‌‎ی متوسط ازدواج کرد و به‌طور جالب‌توجهی در اسپانیای فاشیستی و فرانکوگرا از طریق سیاست مخالفان جناح چپ و قدرت دانشجویان معترض، که او به آن‎ها پیوست، از نظر سیاسی آگاه شد. در اسپانیا بود که او یک آگاهی طبقاتی ابتدایی از هر دو چشم‌انداز مارکسیستی و فمینیستی به دست آورد. این فصل سرگرم‌کننده و اصیل است و طعم‌‎ و مزه‎‌های مادرید و هیجان شورش دانشجویی را به خو‌د می‌‎گیرد. با این‌که او قدرت گروه را برای مدتی احساس می‎‌کرد، اما نه اسپانیایی است و نه کاملاً بخشی از جنبش.

بعد از شش ماه زندگی به‌عنوان همسر مردی از اقشار بالای طبقه‌‎ی متوسط که با دخالت دائم پدر گابریل همراه بود، وی احساس کر که زندگی‌‎اش خسته‌کننده شده و آغاز به تحمیل هزینه‌های جسمی و روانی بر وی کرده است. این وضعیت همچنین باید پروبال‎‌های فمینیستی‌اش را برافراشته باشد. او به ایالات متحد برگشت، سپس به مادرید جایی که زیر بار خانواده‎ی شوهرش خم می‌‎شد بازنگشت، بلکه به بارسلونا رفت. با روشنفکران چپ و کمونیست ملاقات کرد، و مهم‎تر از همه با یک نویسنده‌ی هنجارشکن فمینیست، کارمن مارتین گایت13، دیدار کرد که جسورانه درباره‎‌ی شرایط زنان در اسپانیا صحبت می‎‌کرد. هراندازه که برای یک سخنرانی که از او دعوت شده بود تا در مورد زنان ارائه کند می‌‎خواند و تحقیق می‎‌کرد، آگاهی فمینیستی‌اش رشد می‌کرد: ”اما من حتی همان موقع می‌‎دانستم که آن عرصه‌ای که من در ترویج تغییر پیشرو برای زنان مؤثرتر خواهم بود در دانشگاه و برای زنان طبقه‌ی متوسط است. ریشه‎‌های من آن‎جا بودند و محرک‌ برای شورش از این حوزه برآمده بود“.

بیشتر پیشرفت‎‌های عظیم در زندگی زنان از جنبش آزادی‌بخش زنان برآمده است، نه از زنان در دانشگاه. بسیاری پرفسورها مثل سارا ایوانز14، لیندا گوردون15، امی کسلمن16، نائومی ویستین17، مارلین دیکسون18، الن ویلیس19، و کارول جیاردینا20 نیز فعالانی در جنبش آزادی‌بخش زنان بودند. فعالیت آن‎ها در اواخر دهه‎‌ی 1960 و دهه‎‌ی 70 اساساً بیرون از دانشگاه بود. جنبش آزادی‌بخش زنان و «سازمان بین‌المللی برای زنان» (NOW)21 در بیشتر پیروزی‎‌های اجتماعی، فرهنگی، قضایی، و قانونی پیش‌گام بود، از جمله: مشروعیت جزئی سقط جنین در سال 1973، دستورالعمل‌‎های فدرال علیه عقیم‌سازی قهرآمیز، قوانین سپر تجاوز که زنان را به تحت پیگرد قانونی قراردادن متجاوزان‌شان تشویق می‌کرد، برنامه‎‌های اقدام ایجابی که به هدف برطرف‌ساختن تبعیض بودند، و پیشرفت‌هایی در ارتباط با برابری دستمزد. دستاوردهای بسیاری نیز در شیوه‌هایی که زنان زندگی ‌می‎‌کنند، لباس می‎‌پوشند، برای آینده رویا می‎‌بینند و زندگی‎‌شان را می‎‌چرخانند وجود دارد که کمتر به چشم می‌آیند. چرا سالپر هرگز به یک گروهِ ارتقای آگاهی یا کنش مستقیم برای آزادی زنان نپیوست؟ آیا او فکر نمی‎‌کرد که آن‎ها می‌‎توانند به وی چیزی یاد بدهند؟

اولین تجربه‎‌ی مستقیم سالپر در عضویت در یک گروه فمینیستی به حضورش در «کنفرانس دانشگاه نوین» (NUC)22 برمی‌گردد، سازمان مهمی که در اصل از ر‎ادیکال‎‌ها در دانشگاه تشکیل شده بود، سازمانی که در مقالات مربوط به دهه‌‌ها‎ی 1960 و ۱۹۷۰ به‌ندرت نامی از آن می‎‌رود. زنان در این گروه برجسته بودند. سالپر مصاحبه‎‌های شفاهی انجام می‎‌داد و اسنادی را در آرشیوهای خصوصی در مورد «کنفرانس دانشگاه نوین» از بایگانی بیرون می‌کشید که گمان می‌کرد برای مورخان آینده مهم خواهند بود. ماموریت «کنفرانس دانشگاه نوین» عبارت بود از نظریه‌پردازی در مورد یک شکل جدید امریکایی از سوسیالیسم و جایگزینی ”نظامی آموزشی و اجتماعی که ابزاری برای ستم جنسی و نژادی بود با نظامی که به مردم تعلق داشت. «کنفرانس دانشگاه نوین» بنا بود که بخش آموزش عالی از حزب سوسیالیستی که هنوز باید خلق می‎‌شد باشد“. اکنون ممکن است این ایده وهمی به نظر آید، اما اواخر دهه‌ی 1960 و ۱۹۷۰، زمانی‌که انقلاب در جریان بود، این‌گونه نبود.

در آن زمان روبرتا و گابریل هر دو در دانشگاه پیتسبورگ درس می‌‎دادند. در طول یک تابستان در مادرید که آن‌ها از هم جدا بودند، گابریل عاشق زنی اسپانیایی شد و روبرتا با با این که سعی کرد شریک‌ جنسی و عشقی داشته باشد، اما هرگز دوباره یک رابطه‌ی جنسی جدی نداشت. او خود می‌نویسد که خودکفا بود و هرگز درخواست نفقه نکرد. رابطه‌ی مهم در حال پیشرفت روبرتا با دخترش آنا بود، که در حال حاضر یک وکیل متأهل و دارای فرزند است. سالپر نمونه‌ای از مادران مجرد بسیاری است که کودکان کامل و سالم پرورانده‌اند، البته این امر در مورد وی به کمک یک پرستار و معلم‌سرخانه‌ی کودک و همچنین شغلی با درآمد بالا صورت پذیرفته است.

در رابطه با آخرین کاری که سالپر به‌طور مفصل در موردش می‌نویسد، آنا در مرکز کنش فمینیستی سالپر در «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» (IPS)23 قرار دارد. جلسات در موسسه بعد از ساعت پنج بعدازظهر تشکیل می‎‌شدند، یعنی در زمانی که او مخصوصاً با آنا وقت می‌گذراند. سالپر می‎‌گوید از آن‌جایی که عبارات هیچ تأثیری بر مردان نداشت، وی با انجام یک کنش [به زمان نامناسبِ برگزاری جلسات] اعتراض کرد. او از مرسدس، پرستار و معلم‌سرخانه‌ی آنا، درخواست کرد تا آنای غذانخورده را به جلسه‌ی ساعت پنج بعدازظهر در موسسه بیاورد. آنا یک‌سره نالید و گریه ‎‌کرد. بعد از آن جلسات در طول روز برنامه‌ریزی ‎‌شدند و «عملیات آنا» موفقیت‌آمیز بود. او درباره‌ی کار و موفقیت‌‎های دیگرش در «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» کمتر توضیح کاملی ارائه می‌کند یا شواهد و جزئیاتی بیان می‌کند.

نقد او بر چپ نو، که او آن‌را به‌عنوان یک جنبش فرهنگی و نه سیاسی می‌‎دید، موشکافانه است. وی می‌‎نویسد:

”نیروی رانشی چپ نو تعین‌یابی‌ای بود در راستای عامل تغییر خود بودن و طردنمودن آن ساختار اقتدارگرایی که در چپ قدیمِ آمریکا از دهه‌ی ۱۹۳۰ [به بعد] می‌دیدند… فقدان تماس با افراد باتجربه‌ی چپ به معنی دشوارشدنِ حفظ اهداف بلندمدت در دیدرس بود. این یکی از علل کنش‌های خشونت‌بار جبران‌ناپذیری بود که به‌واسطه‌ی سر‌خوردگی حاصل از ناکامی در نائل‌شدن به پیروزی‎‌های بلافاصله، مانند پایان‌دادن به جنگ ویتنام، برآمده بودند، امری که مرگ چپ نو را تسریع کرد“.

او از طریق «کنفرانس دانشگاه نوین» در آغاز حاکمیت فیدل کاسترو به کوبا سفر کرد، سفری که وی آن‌را به‌عنوان «پاداش جادویی»‌اش برای صرف‌نظرکردن از حق ازدواج توصیف می‌کند. کوبا چشم‎‌های او را در برابر کارائیب و آمریکای لاتین گشود. کوبا، برخلاف اسپانیا، رنگ‎‌هایی مختلف داشت، و برخلاف هیئت نمایندگان تماماً سفید «کنفرانس دانشگاه نوین» دارای یک «آفریقاییت24» بود. گروه آن‌ها با «فدراسیون کوباییِ زنان» دیدار نمود، فدراسیونی که تمام سازمان‎‌های زنان انقلابی را گردهم‌ می‎‌آورد؛ برای نمونه، رئیس‌ آن ویلما اسپین همسر رائول کاسترو بود. اگرچه زنان در آن‌جا اسلحه حمل می‌‎کردند، اما چشم فمینیستی سالپر به‌سرعت متوجه نابرابری جنسیتی شد. وی مشاهده کرد که نیمی از پزشکان زن بودند، اما شغل‎‌های دیگر برای ورود زنان مسدود بودند، که او آن‌را یک «مدل شوروی» می‌‎نامد. سالپر به‌قدری تحت‌تأثیر این سفر قرار گرفت که همچنان بخش بزرگی از اثرش را به مطالعات کارائیبی و لاتین اختصاص داد. این فصل مفصل و سرگرم‌کننده است؛ او حتی درباره‌ی گروه‌شان از «کنفرانس دانشگاه نوین» و سیاست‌شان [در این سفر] طنزپردازی می‌کند.

گام بعدی او، بدل‌شدن به رئیسِ اولین برنامه‌‎ی مطالعات زنانِ خودگردانِ در این کشور در ایالت سن دیگو در سال 1970 بود. قرار بود دانشجویان برنامه را اداره کنند و سالپر تنها استاد تمام‌وقت باشد، موقعیتی مخاطره‌آمیز و پیچیده که منتج به بسیاری برخوردها شد. بالابردن وجوه برای برنامه به‌‌معنای توسل به بنیادهای بزرگ مانند راکفلر و فورد بود. همان‎‌طور که وی به‌وضوح اشاره می‌‎کند، این بنیادها سهمی در وضعیت موجود داشتند و به تعیین سرنوشت زنان یا ساختارهای حکومتی دموکراتیک علاقه‌مند نبودند.

در همین حین، بدون اطلاع روبرتا یا دانشجویان، رئیس دانشکده از آن‎چه او نزاع‌های کوته‌فکرانه‌ی زنان می‎‌دید خسته شده بود، و یک «کمیته‎‌ی مشورتی دانشکده» متشکل از چهار استاد مرد و دو استاد زن برای اداره‌ی برنامه منصوب کرد. همان‌طور که روبرتا می‎‌گوید، ”من کم‌کم حسی مانند یک تکه شیشه درون لوله‎‌ی شکل‌نمای25 گردان داشتم: محدود در مولفه‌های از پیش تعریف‌شده و همراه با تکان‌خوردن‌های ناگهانی به اطراف بدون هیچ جهت و راه خروجی“. او می‎‌نویسد که سال‎‌ها بعد وقتی که پرونده‌ی خود در اف.بی.ای. را بدست آورد، دریافت که این آژانس در این مداخله‌ی تفرفه‌افکنانه دست داشت. یک سال بعد، وی ”سرخورده از فقدان ساختار و استراتژی روشن در برنامه‌‎ی مطالعات زنان نوپا و در کمک‌رسانی به جامعه“ سن دیگو را ترک کرد. او نتیجه می‌گیرد، ”بزرگترین دستاورد من این بود که عضو گروهی بو‌ده‌ام که یک برنامه‌‎ی آموزشی پایا برقرار کرد و نشان داد که مطالعه‎‌ی زنان می‎‌تواند یک حرفه‌ی آکادمیک شدنی باشد“. با این حال، سالپر و برخی دیگر احساس می‎‌کردند که مطالعات زنان می‌‎توانست همچنین سبب وقوع تغییرات اجتماعی شود. این‌که چگونه این تغییرات می‎‌توانست اتفاق بیفتد، نزد وی روشن نبود. او می‎‌گوید، من به‌نحوی تاحدودی ساده‌لوحانه‌ فکر می‎‌کنم که ”مطالعات زنان در حال بدل‌شدن به بخشی از شاخه‌‎ی آکادمیک یک حزب سوسیالیست جدید بود“. چه چیزی ‌می‌توانست باعث شده باشد که چنین فکری بکند؟ ما به هیچ تفکر سوسیالیستی در این فصل نمی‎‌رسیم، بلکه تفکری آرمان‌شهری می‌بینیم، که به‌کلی قدرت دولت را نادیده می‌گیرد، و این امر را که این یک دانشگاه دولتی است.

کار بعدی او با «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» (PRSP)26 بود، که در تقابل کامل با مطالعات زنان قرار داشت؛ چنان‌چه وی می‎‌گوید ”تمرکز سازش‌ناپذیر ضد-امپریالیستی بر انقلاب جهان سوم و ساختار آشکار جواب‎گویی و مسئولیت‌پذیری («دموکراسی متمرکز») که مارکسیسم-لنینیسم ارائه می‎‌کرد، مرا جذب خود کرد“. «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» به استقلال پورتوریکو از ایالات متحد و به سوسیالیسم متعهد بود. هرچند [در رویکردی] جزیره-بنیاد، حزب در شرف گشودن شاخه‎‌ی ایالات متحد برای رسیدگی به تقریباً سه میلیون پورتوریکویی که در ایالات متحد زندگی می‎‌کردند بود. روبرتا سردبیر ضمیمه‌‎ی دو-زبانی جدید کلاریداد27، روزنامه‎‌ی هفتگی حزب بود. او در سال 1971 به «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» پیوست و کار به‌عنوان مدیر ارشد آن را شروع کرد. او تولید را هماهنگ می‎‌کرد، می‌‎نوشت و مقالاتی از نسخه‎‌ی پورتوریکو ترجمه می‎‌کرد، و گاهی اوقات برای پوشش‌دادن یک داستان به میدان مبارزه می‌رفت. این کار برای او کاملاً جدید بود، اما وی بی‌باکانه در آن شیرجه زد و آن‌را یاد گرفت. مسائل فمینیستی در حاشیه قرار داشتند. ما از توصیف این گذار ناگهانیِ وی در شگفت می‌مانیم. آیا این یک ماجراجوییِ دیگر و یک کار مزدی بود؟ متضاد آن آشفتگی‌ای که وی در کار فمینیستی ‎‌یافت؟

سرانجام در اواخر 1973، پس از یک کنفرانس حزبی، رهبران او را به دلیل عدم اطاعت از دستورات حزب و اقامت بیش از حد در سن‌خوان اخراج کردند. او می‎‌گوید هیچ ایده‌ای نداشت که مسئله‎‌ی واقعی دربرگیرنده‌ی چه بود و هرگز اهمیت نداد که بپرسد یا اعتراض کند. وی پیوستن‌اش به چنین حزب بین‌المللی را «ناپخته و احساسی» می‌دهد، اما این توضیح نمی‎‌دهد که چرا او هرگز بهانه‎‌های آن‎ها را نپرسید یا اعتراضی نکرد. آیا او به هر حال برای ترک حزب آماده بود؟ و دوباره این سئوال که آیا کار او هیچ دستاوردی داشت؟ آیا اعضای امریکایی بیشتری به حزب ملحق شدند؟ آیا او انتقادی از گروه‌‎های مارکسیست-لنینیست دارد؟ سیاست او چیست؟ آیا او عقیده دارد که جهان سوم الهام‌بخش انقلاب خواهد بود, نه ایالات متحد؟ آیا رهبران انقلاب روشنفکران چپ لاتین خواهند بود؟ این فصل احتمالاً ضعیف‎‌ترینِ اثر است، چرا که در آن هیچ تحلیلی از «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» وجود ندارد.

سوالات بسیار دیگری معلق رها می‎‌شوند. آیا کاری که او در «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» و «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» انجام می‌داد تا آن اندازه محرمانه و خرابکارانه بود که او نمی‌توانست درباره‌‎ی آن بنویسد؟ آیا سالپر احساس می‎‌کند که تغییرْ بیش‎تر از همایش‌‎‌های نخبگان، همچون همایشی که در «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» سازماندهی کرد به‌دست می‎‌آید تا جنبش‌‎های مردمی؟ زندگی‌نامه‎‌ی او بر این دلالت دارد که فردگرایی شدید با کمک شغل آبرومندانه به وی اجازه می‌‎دادند که به یک رادیکال بدل شود. در هیچ‌جای این زندگی‎‌نامه ما قدرت کارگران، دانشجویان، یا دهقانان عادی را جز در طی تحصن کوتاه دانشجویی در اسپانیا نمی‌بینیم.

این زندگی‌نامه‌ «خرابکار خانگی» نامیده شده است، لفظی که او از پرونده‌‌اش در اف.بی.ای. وام می‌گیرد. این نام چه چیز دیگری دربار‌ه‌ی وی به ما می‌گوید؟ پرونده‌ی او، به‌جز اشاره به اف.بی.ای.در سن دیگو، در روایت‌ش ادغام نشد‌ه‌اند. با این حال، پرونده‌ی او در اف.بی.ای. نشان می‌دهد که رفتن به کوبا وقتی چنین سفری غیرقانونی بود و پیوستن به یک حزب مارکسیست-لنینیست و کارکردن با انقلابیون در «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» به‌‌خطر انداختن زندگی‌‎‌ات محسوب می‌شد. نزدیک‎‌ترین همکار او در «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» اورلاندو لتلیر بود، کسی که پیش‌تر وزیر دفاع خارجی شیلی و سفیر این کشور در ایالات متحد، و بعدها ”رهبر و تنها سازمان‌دهنده‌ی تاثیرگذار در مبارزه‌‎ی بین‌المللی علیه دیکتاری نظامی پینوشه در شیلی“ بود. لتلیر و یک رفیق دیگر در نزدیکی «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» ترور شدند. محتوای همکاری سالپر با او چه بود؟

خواننده‌ی این اثر با خود می‌گوید که ای کاش فعالیت‌‎های او و ارزیابی آن‎ها، به‌خصوص در مورد «حزب سوسیالیست پورتوریکویی» و «موسسه‌ی مطالعات سیاسی» صریح‎‌تر بودند. با این وجود، داشتن چنین طیفی از عقاید چپ در سال‌های دهه‌ی 1960 و اوایل دهه‌ی 70 که در یک فرد، به‌خصوص فردی با نقدی فمینیستی، تجسم‌یافته باشد، مورد نادری است. سالپر قصه‌گوی خوبی است و خواننده را علاقه‌مند و متبسم نگه می‌‎دارد. آن را بخوانید تا درباره‌ی سیاست آن دوره و جنسیت‌زدگیِ فراگیر بیاموزید، مساله‌ای که او به‌خوبی در تمام کارهایش به آن اشاره می‎‌کند.

 

پانوشت‌ها

1 Rosalyn Fraad Baxandall

2 Roberta Salper, Domestic Subversive: A Feminist Take on the Left

3 Female Liberation, History and Current Politics

4 Hal Draper

5 Cheerleader

6 Essex

7 کانفورمیست، عضو حزب باد

8 Metropolitan Opera

9 Martha and Gay

10 Autobiography

11 Juliet Mitchell

12 Siblings

13 Carmen Martin Gaite

14 Sara Evans

15 Linda Gordon

16 Amy Kesselman

17 Naomi Weisstein

18 Marlene Dixon

19 Ellen Willis

20 Carol Giardina

21 National Organization for Women

22 New University Conference

23 Institute of Policy Studies

24 Africanity

25 Kaleidoscope

26 Puerto Rican Socialist Party

27 Claridad

دیدگاه شما چیست؟