شعری از محمود درویش (از مجموعه در محاصره) | ترجمه از: تراب حق شناس

صلح کلام مسافری ست در درون خویش

به مسافری که به سمت دیگر میرود …

صلح دو کبوتر نا آشناست

که قسمت میکنند بغ بغوی آخرشان را

بر لبه مغاک .

صلح اشتیاق دو دشمن است

هریک جداگانه

برای خمیازه کشیدنی بر پیاده رو خستگی.

صلح آه دو عاشق است که تن می شویند

با نور ماه .

صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه

ضعیف ترست در سلاح و نیرومندترست در افق .

صلح شکسته شدن شمشیرهاست

رودرروی زیبایی طبیعی،

آنجا که شبنم

لبه آهن را درهم می شکند.

صلح روزی ست مانوس ، مهربان و سبکبال

که با کسی دشمنی نمی ورزد.

صلح قطاری ست که متحد میکند سرنشینانش را که باز میگردند

یا میروند به گردشی در حومه ابدیت.

صلح اعتراف آشکار با حقیقت است :

با خیل کشتگان چه کردید؟

صلح یعنی پرداختن به کاری در باغ:

در نخستین گام ، چه خواهیم کاشت؟

صلح یعنی دیدن جانبه

در مردمک های روباه که غریزه را برمی انگیزد در وجود زنی هراسان.

صلح یعنی یکی آآآآه که نگه میدارد اوج های موشح را

در دل گیتاری خون چکان.

صلح نوای سوگ است برای جوانی که

سوراخ کرده قلبش را خال زنی،

نه گلوله یا ترکش نارنجی.

صلح ترانه حیات است اینجا ، در زندگی ،

بر زه خوشه.

بهمن ۱۳۹۱

 * این متن پیش‌تر در ویژه‌نامه «فلسطین» توسط پراکسیس منتشر شده بود. نسخه‌ی پی.دی.اف جزوه را می‌توانید از لینک زیر دریافت کنید:

http://docs.praxies.org/Palestin_Praxis.pdf

دیدگاه شما چیست؟