جنبش در لابیرنت / بخش دوم: در نقد ایدئولوژی هراسی

 [دریافت نسخه PDF]

امین حصوری

 

مقدمه: امروزه گفتمان های غالب (خواه در محدوه مرزهای یک جنبش سیاسی و خواه در گستره هنجارهای «دهکده جهانی») در حالی که حقانیت فرضیِ خود را بر پندار عدم وابستگی به هر گونه ایدئولوژی بنا می کنند، از ورود نگرش های ایدئولوژیک به باورها و حرکت های جمعی هراس دارند و نسبت به آن هراس می دهند. در واقع «ایدئولوژیِ مسلط» اصرار می ورزد آموزه ها و پیش فرض های فراگیر شده اش را به دلیل همین فراگیر بودن، همچون اصولی بدیهی و تبلور عقلانیت (سیاسی) قلمداد کند و دقیقا بدین اعتبار خود را غیر ایدئولوژیک بنامد. طبعا برای مقبولیت یافتن چنین شعبده ای باید بسترها و شرایط عینی فراگیر شدن و مکانیزم های بازتولید و بقای «ایدئولوژی مسلط» پنهان گردد؛ یعنی باید تاریخ به طور سیستماتیک تحریف گردد و اندیشه انتقادی سرکوب یا بایکوت گردد. برای نمونه در دو سال گذشته بسیاری از کوشندگان مستقل جنبش اعتراضی، بارها به جرم «نگرش ایدئولوژیک» از سوی رسانه های «صنعت سبز» و یا حامیان گفتمان غالب بر جنبش، به انزوا کشانده شدند؛ این ادبیات سیاسی که نشان های برجسته یک ایدئولوژی معین را همچون مهری بر پیشانی خود داشت، همواره برای ناباوران به این ایدئولوژی بزک شده، به نام «جنبش سبز» حکم تکفیر صادر می کرد و در حالی که هر روز بیش از پیش نماد اعتراضی سبز جنبش را در مجموعه باورهای سیاسی اردوگاه اصلاح طلبان ادغام می کرد، مرزهای جنبش را نیز با همین خط کشی سبز به محدوده باورها و منافع سیاسی عاملان فرادست خود فرو می کاست، بی آنکه لحظه ای از تکرار صفت «فرا ایدئولوژیک» بودنِ جنبش غافل شود. در سوی دیگر و در سطح جهانی نیز، گفتمان کلانی که مدعی دفاع از حقوق بشر است با غیر سیاسی قلمداد کردن حوزه حقوق بشر، آن را مقوله ای فرا ایدئولوژیک می خواند. این گفتمان در عمل با چشمپوشی بر زمینه ها و بسترهای نقض وسیع و بی وقفه و سیستماتیک ابتدایی ترین حقوق انسان ها (در کلان ترین ابعاد ممکن)، مقوله حقوق بشر را به یک فانتزی «قربانی محور» بدل کرده است که از قضا بدیل جهانی بسیار مناسبی برای جهانِ سیاست زدایی شده ی متاخر است، چون پیشاپیش بحث از ساختارهای قدرت و مکانیزم های کلان سلطه و ستم را به محاق می برد. گفتمان حقوق بشر عموما در توجیه سیاست گریزی خود، نظام های ایدئولوژیک را مسبب فجایع جهان معاصر معرفی می کند و به تبع آن کنش سیاسی را به دلیل پیوند با ایدئولوژی ها نفی می کند. به این ترتیب گفتمان حقوق بشر، به یاری سویه های بی طرفانه و معصومانه خود (که از ناتوانی در درک خاستگاهها و پیامدهای ایدئولوژیک نهفته در این تفکر بر می آید)، سهم بزرگی در دامن زدن به بازی «ایدئولوژی هراسی» به عهده می گیرد، هراسی که گاه به مرزهای فوبیای جمعی می رسد.

برمبنای چنین درکی، و از آنجا که کنش سیاسی هدفمند باید همزمان خود را نیز ابژه نگاه انتقادی خود قرار دهد، تامل در مقوله ایدئولوژی، مرحله ای ضروری برای تدارک هر مبارزه جمعی آگاهانه است. این نوشتار با چنین انگیزه ای و در مسیر هم اندیشی جمعی درباره پرسش «چه باید کرد؟» تنظیم گردیده است پرسشی که پرداختن عمیق تر به آن مستلزم بحث های مقدماتی بسیاری است؛ گشایش بحث از مقوله ایدئولوژی در چنین بستری را مدیون مطلبی هستیم که به تازگی در نشریه اینترنتی «میخک» با عنوان “افسانه های جنبش سبز: 1 – ایدئولوژی” انتشار یافته است (1).

1) در دوره متاخر بسیاری از افراد پیش فرض هایی را نسبت به مقوله های سیاسی/اجتماعی و معرفتی/فرهنگی با خود حمل می کنند که بدون انتخاب آگاهانه، به عنوان اموری بدیهی به آنها تحمیل شده است. علت آنکه بدیهی بودنِ این پیش فرض ها کمتر مورد بازنگری قرار می گیرد، حضور گسترده و تکرار بی وقفه آنها از طریق نظام های آموزشی، عرف های اجتماعی/گفتمانی پذیرفته شده و نیز غلبه هنجاری های فکریِ کلان- رسانه هاست؛ جایی که ارزش ها و هنجارهای عمومی، همانند دیگر مقولات تولید انبوه، تولید و بازتولید می شوند. این پیش فرض ها در واقع با گذشت زمان پاره ای از فرهنگ غالب (گفتمان مسلط) شده اند که بخشی از آموزه های «عقل سلیم» (common sense) را برای عامه مردم می سازند. یکی از نمودهای آشکار این آموزه های همگانی شده، رویکرد نقد ناشده ایدئولوژی گریزی یا ایدئولوژی هراسی است؛ این رویکرد عمدتا بر این پایه قرار دارد که در عصر دانش و معرفت علمی، آموزه های ایدئولوژیک غیر علمی و مبتنی بر خیالپردازی و جزمگرایی است، و در صورت گسترش یافتن، نتایج فاجعه باری می آفرینند! [تو گویی اینک زیست جمعی جهان دور از فاجعه است]؛ نتیجه عملی این دافعه یا هراس از ایدئولوژی آن است که هر باور یا نگاهی که نظم موجود را به چالش بکشد یا انتقاداتی جدی به بنیان های آن وارد کند، بلافاصله در جایگاه «نگاه ایدئولوژیک» دسته بندی شده و بی نیاز به هیچ بررسی و تاملی، از حیث اعتبار ساقط می شود. بنابراین دامنه «عقل سلیم» همگانی می تواند به این جا کشیده می شود که بر خلاف داعیه های عقل باوری و علم محوریِ آن، گزاره هایی عینی در مورد واقعیت، بدون داوری و محک عقلانی، با احکامی از پیش تعیین شده کنار نهاده شوند. به بیان دیگر ایدئولوژی هراسی، به رغم متهم کردن حاملین ایدئولوژی ها به خیالپردازی، خود مولد صورتی از خرد گریزی و جزمگرایی است، به طوری که از فرط چسبیدن به صور «بازنمایی شده واقعیت» و دغدغه ی حفظ وضع موجود، از شناخت نقادانه واقعیت و درک ضرورت ها دور می شود.

اما آیا ایدئولوژی ها به راستی اجتناب پذیرند؟ از آنجا که مجموعه باورها و هنجارها و پیش فرض های ذهنیِ (اخذ شده یا القاء شده) ما نسبت به دنیای پیرامون، معیارهای قضاوت و موضع گیری ما را نسبت به امور مشخص بیرونی می سازند، هر رویکردی به دنیای انسانی، خواه نا خواه واجد مولفه های ایدئولوژیک است. دایره این امر حتی نحوه نگاه به خود و مواجهه با خود را هم در بر می گیرد و به این ترتیب شامل چارچوبی هم می شود که در قالب آن منافع خود را تعریف می کنیم یا باز می شناسیم و نیز روش هایی که برای تعقیب منافع خود بر می گزینیم. آغشته بودن نظرگاه فردی (و جمعی) به پیش فرض ها و مولفه های ایدئولوژیک، مستقل از آن است که شخص (یا جمع) حامل آن دیدگاه، اسمی بر آن نهاده باشد و یا اساسا نام تاریخی مشخصی برای این مجموعه کنار هم آمده از “باورها – پیش فرض ها” موجود باشد.

2) اتهام رایج “ایدئولوژیک بودن” با تمام بار معنایی منفی نهفته در آن (شامل جزمگرایی و محدود نگری و غیره) عموما نصیب دیدگاههای افراد و جریاناتی می شود که بر نوع گرایش فکری- سیاسی خود واقفند و آن را به صراحت بیان می کنند. اما به رغم اینکه گفتمان غالب، دلالت های ناخوشایند این اتهام را به سان پیامد چاره ناپذیر ایدئولوژی ها قلمداد می کند، به نظر می رسد مشکل اساسا در داشتن ایدئولوژی نیست؛ چون بنا بر آنچه گفته شد به کارگیری شکلی از ایدئولوژی شخصی یا جمعی (خواه اندیشیده و انتخاب شده و خواه اقتباسی القاء شده و نا اندیشیده)، برای مواجهه با زندگی اجتماعی در دنیای واقعی اجتناب ناپذیر است. مشکل آنجاست که حامل یک ایدئولوژی، فاقد موقعیت خودآگاه نسبت به ایدئولوژی خود باشد یا به تدریج چنین موقعیتی را از دست بدهد. در این صورت به تدریج پویایی در اندیشه و نگاه انتقادی به مجموعه باورهای درونی شده رنگ می بازد و گرایش به جزم گرایی و تعصب نمایان می گردد. بنابراین صرف نزدیکیِ یک اندیشه سیاسی به یکی از نام ها و ایسم های «ممنوعه»، مستقل از حامل انسانی آن اندیشه نمی تواند به معنی جزمگرایی باشد. به عکس اگر حامل انسانی را مبنا قرار دهیم، هر اندیشه سیاسی می تواند واجد اشکال و نمودهایی جزمگرایانه و محدود نگر باشد؛ و این خصلت عامی است که همه ایدئولوژی ها را در بر می گیرد، نه فقط نام های تابو شده امروزی را. اما اینکه برای گریز از جزمگرایی، در گزینش و برساختن آگاهانه ایدئولوژی مان شرکت نکنیم، همانند آن است که برای پرهیز از خطر تصادف، از عبور از خیابان چشمپوشی کنیم؛ که البته این گزینه تنها در صورتی وجود خواهد داشت که ضرورت عبور از خیابان چندان جدی نباشد؛ پس در عمل مجبوریم به «همت» کسانی وابسته شویم که «قادرند» بر فراز خیابان پلی برای عبور «بی خطر» عابران پیاده بنا کنند!

3) تعصب و جزمگرایی در واقع مقارن با کور رنگی نسبت به واقعیت هاست؛ واقعیت هایی که هستی اجتماعی انسانها برسازنده آنهاست و لذا بازتاب دهنده آن هستند. بنابراین به نظر می رسد موثرترین راه برای پرهیز از تعصب و جزمگرایی (که حداقل بنا به برخی دلایل روانی همه افراد مستعد آن هستند)، تلاش برای فهم پویای هستی اجتماعی و نگاه انتقادی به سطوح مختلف واقعیات جهان انسانی است. اما نکته اینجاست که نحوه درک ما از واقعیت های کلان اجتماعی خواه نا خواه و تا حد زیادی به میانجی ایدئولوژی ها و در حوزه ایدئولوژی صورت می گیرد (ناظر مطلق بیرونی وجود ندارد)؛ چرا که نظریه های اجتماعی که ابزارهای شناخت ما از هستی اجتماعی هستند، خود محصولاتی اجتماعی و تاریخمند هستند و بدین لحاظ هم پایه های ایدئولوژی های متفاوت محسوب می شوند و هم متاثر از آنها هستند. بدین ترتیب می توان گفت از آنجا که هستی اجتماعی عرصه ظهور شکاف ها و تضاد منافع است، دینامیزم درونی آن مبنای شکل گیری نظام های شناختی متفاوت و یا پیدایش ایدئولوژی های متفاوت است، که در نهایت گرایش های (سیاسی) متفاوتی را در اجتماع رقم می زنند. ولی آیا می توان بر این اساس و بر مدار نسبی گرایی، برای ایدئولوژی های متفاوت اعتبار یکسانی قائل شد و همه انتخاب ها را هم ارز تلقی کرد؟ (مثلا بر این مبنا که هر کس محق به تعقیب منافع خود است و لذا مجاز به انتخاب ایدئولوژی منطبق بر آن منافع). جواب مثبت به این پرسش به معنای نفی اهمیت انتخاب آگاهانه میان ایدئولوژی ها و یا نفی امکان ارزیابی انتقادی آنهاست (که اولی به معنای باور به انفعال چاره ناپذیر انسانها و نفی سوژگی تاریخی آنها و دومی به معنای ناباوری به توان شناخت و درک انتقادی در انسانهاست، که خود موید اولی ست). واقعیت آن است که به رغم وجود تفاوت ها و شکاف های اجتماعی که پایه های مادی تنوع ایدئولوژی ها محسوب می شوند، ایدئولوژی ها حداقل به لحاظ کیفیت روش شناختیِ نظریه های اجتماعیِ مبنایی آنها، به لحاظ توان تبیین پیچیدگی های اجتماعی (و یا در مقابل، پوشاندن و رازورزانه ساختن آنها)، به لحاظ میزان همسویی با آرمان های انسانی کلان (نظیر آزادی و برابری) و به لحاظ پتانسیل های اجتماعی رهایی بخش یا محافظه کارانه خود تفاوت های فاحشی با هم دارند (دو شاخص آخر آشکارا – و به ضرورت- بر نگاهی هنجاری(2) استوارند). برای درک بهتر نامعتبر بودن جادوی «نسبی گرایی» در این حوزه (برخورد با ایدئولوژی های مختلف) کافی است دو نکته را در نظر بیاوریم: نخست آنکه حتی یک حوزه منافع معین (و کمابیش همگن) که لایه ها یا طبقه معینی از اجتماع را پوشش می دهد، می تواند توسط ایدئولوژی های متفاوتی نمایندگی شود. دیگر آنکه به دلیل عملکرد ساختارهای کلان قدرت در سطح اجتماع (که توازن قوای فرضی در این بحث را باطل می سازد)، برد اجتماعی ایدئولوژی های مختلف به شدت متفاوت است و در عمل، طبقات فرادست جامعه، ایدئولوژی مطلوب خود را با ابزارهای مختلف بر سایرین تحمیل می کنند (در آنها درونی می سازند). بنابراین آنکه به شعور انسانی خود ارج می نهد و رشد خود را همبسته با رشد جامعه اش می بیند، شناخت سازوکار ایدئولوژی ها و انتخاب میان آنها را همچون وظیفه ای جدی پیش روی خود می بیند؛ وظیفه ای که تمام دانش و قوای فکری و شعور انسانی اش را به چالش می گیرد و لازمه هر گونه تلاش تحول خواهانه است.

بر این اساس، در ارجاع به هراس های مرسوم نسبت به عوارض ایدئولوژی ها باید گفت خطر اصلی در سوی مقابل نهفته است: اگر بدون مطالعه مستقل و تعمق شخصی در نظریه های اجتماعی و تجربیات تاریخی، و لاجرم بر مبنای برخی پیش فرض های رایج و بدیهی انگاشته شده، نسبت به هر گونه ایدئولوژی رویکرد دافعه آمیز اتخاذ کنیم، بی گمان سراپا شکننده و آسیب پذیر خود را به ایدئولوژی مسلط وا نهاده ایم؛ [همان که فراگیر بودنش آن را نامرئی می سازد و لذا با آنکه پیش فرض های ایدئولوژی هراسی را به ما القاء می کند، خود مشمول دافعه ما نمی شود!]

هشتم تیرماه 1389

پانوشت:

1) میخک / افسانه های چنبش سبز: 1- ایدئولوژی

2) بحث از جایگاه نگاه هنجاری به واقعیت و ضرورت رویکرد آرمانگرایانه و به طور کلی رابطه ایدئولوژی با آرمانگرایی مجال دیگری می طلبد.

به اشتراک بگذارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *